یادداشت های یه دختر سر به هوا !

پارسال همچینن روزی بود...

از خاطره ها بدم میاد. حتی اگه خاطره خوشی باشن، چون به همون اندازه که تکرار نشدنی اند به همون اندازه هم دروغ اند... کاش افکار اینقدر بی رحمانه نمی ریخت توی کله م... یا کاش حداقل "تایمی" بود و شبی ها راحتم می ذاشت. کاش هیچوقت خواب دیدنی در کار نبود.کاش کابوس ها وجود نداشنتد...

از همه ی خاطره ها و کسانی که اون خاطره هارو ساختند بدم میاد...

دقیقآ اون روز بود که وقتی از تاکسی پیاده شدم فهمیدم آدما میتونن روی یه سری چیزا چقدر حساس باشن!! مثلآ مثل کرایه تاکسی!!!

اون روز خیلی حالم خوب بود. پر انرژی و با نشاط. یادمه وقتی با انگشترم بازی بازی میکردم و از دستم افتاد روی میز، خندیدم و گفتم تو حرف زدنام خیلی از این شاخه به اون شاخه میکنم نه؟  خندید... نه خنده ای از روی تمسخر... نه خنده ای مثل پوزخند... خنده ای که یعنی اوهوم!! خنده ای که یعنی میدونم!! میشناسمت!!

وقتی برخلاف میلش و بخاطر من زیر بارون قدم زدیم، فکر میکردم حسابی از خودخواهی من شاکی بشه اما اینقدر لحظات در کنار هم خوشایند بود که شاید حتی به این فکر هم نکرد که چقدر بدش میاد زیر بارون خیس بشه! تازه کلی هم حال کرده  بود و تشکر میکرد!!

چقدر خندیدیم اون شب و چقدر ترسناک شدم من یهو اون شب، و چه خطرناک شدم من یهو اون شب.. چه به قلیان انداز شدم من براش یهو اون شب و چه خطرناک شدم من براش یهو اون شب!!!!!ناراحت

از خاطره ها بیزارم ... و از آدما ... از همشون... از همشون...

همشم بخاطر یه جمله ی کاملآ مهدیه ای!!! یه جمله ای که هیچ معنی ای، هیچ حرفی، هیچ پیشنهادی، هیچ التماسی، هیچ معنی ای نداشت جز یه معنی ِ کاملآ مهدیه ای!!

یه زمانی "دوستی" واسم قداست خاصی داشت... خیلی خیلی خاص... اما حالا  از دوست و دوستی  _  از هر نوعش _  متنفرم....من تو دوستی با تو خیلی موفق تر بودم تا تو دوستی با...

همه چی دروغه... همه چی یه شیرین ِ تلخ ِ ....

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

وقتی 17 رو 11.5 میخوندم و 12 رو 15 ، سرم داد کشید که بیخود مسخره بازی درنیار... وقتی بهش گفتم چشام تار میبینه و سرم گیج میره میگه از بس که خری...

واسه بقیه می شه بهانه اورد اما واسه خودم چی؟

امروز بعد از 6 جلسه تازه یادم اومده این محمد واسم آشناس... یه جا دیدمش.... eeeeeeeee!!!!!!! این محمد همون محمد ِ که با شهره اینا بود... امتحان فاینالشم نیومد بده... وااااااااااااااااای خدایا من چم شده؟ ناراحت

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

زمستان است . سرد و خشک و کثیف و جاده ای در حال حرکت که دخترکی غمگین را می برد تا به روزمرگی برساند.

خدایا ! کحا تمام می شود؟ خدایا ! کجا تمام می شود این "سردی" و "خشکی" و "کثیفی" و کجا تمام می شود این روزمرگی؟ خدایا ! کجا تمام می شود این دخترک غمگین؟

آوایی از آمدن بهاری گفت دیشب که من بر باور وجود نداشتنشم!... بهاری که در ذات خود زمستان است دیگر چه بهاری آخر؟؟؟!!

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

چی میشه که یکی میگه من بدون فلانی نمیتونم زندگی کنم؟ چه جور آدمیزاداییند این فلانی ها؟ چه جور موجوداتی اند این یکی ها؟

خدایا! چرا ما فلانی نشدیم؟ چرا هیچوقت یکی سر راهمون قرار نگرفت؟ناراحت

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

دروغ بود..... همه حرفات دروغ بود..... خدا میدونه با کی هستی این روزا..... حق من این نبود، نه من حقم این نبود..... که تو بری و من بمونم تنها......

 

تک تک دیالوگ ها تو ذهنمه.همه اون accept و  reject کردن ها .... همه ی اون حرفها دروغ بود!

گاهی بدجوری انگار حق با آدماست! مثل الناز که انگاری حق داشت...

 

برای دلم گاهی مادری مهربان می شوم، دست نوازش بر سرش می کشم و می گویم: غصه نخور می گذرد...

برای دلم گاهی پدر می شوم، خشمگین می شوم و می گویم: بس کن دیگر بزرگ شده ای!

برای دلکم گاهی دوستی مهربان می شوم، دستش را می گیرم و می برمش به رویا...

دلم از دست من خسته است...

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

شب ِ شب چله و فرزاد فرزین و صدای بلند ِ  تو عشق منی آره عمر منی و صدای بلند ِ گریه و سرپایینی ِ ونک تا ولیعصر و قدم زدنی که شبیه فرار است...

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

تشنه مثل خورشید ، چهل و هفت روزه که بی سرزمین تر از بادم...ناراحت 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

قابل توجه کسانی که بهم میگن چرا آپ نمیکنی یا میان سر میزنن و می بینن امروزم هیچ خبری نیست....

تا این پریود لعنتی تموم نشه دیگه آپ نمیکنم.

یا این لاک سخت تنهایی منو تو خودش میشکنه یا من میزنم اونو میشکنمش و به زندگی عادیم بر میگردم....

تحمل این که بدونم راه درمونم چیه ولی نتونم از این دونستنه واسه بهبودی استفاده کنم داغونم کرده... به هیچ عنوان قبول ندارم که میگن آن کس که بداند و بداند که بداند بر نمیدونم چی چی   چی چی !!!! (احیانا چی چی   چی چی حافظا !!!) همش حرف بیخوده!!!!ناراحت

در حال حاضر هیچ چیزی برام ارزش نیست. و تا زمانی که ارزش ها به جایگاه خود شون بر نگردن من آپ نمیکنم.

چقدر دلم پلنگچال میخواد...

[ ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

یه چند وقتی‌ هست که یه تغیراتی‌ تو دوستیام ایجاد شده... اولیش اسفند پارسال جرقه ش خورد... اسفند پارسال  جرقه خورد و آبان امسال آتیشش به خاکستر تبدیل شد...

الهه و فائزه نفرات بعدی بودن که از تو لیست دوستای نزدیکم خط خوردن. دقیقا از زمانی‌ که آموزشگاه شد همه ی زندگیشون... حالا نوبت یه دوست نزدیک دیگه س! به قول خودش قرار نیست تو بوق و کرنا کنمش... یواش یواش و به تدریج ! ... و این دوست نزدیک من یواش یواش و به تدریج از زندگی‌ من کنار گذشته شده بدون اینکه خودش اینو بدونه...

و ‌مهدیه داره یواش یواش و به تدریج یه آدم دیگه می‌شه... در حال حاضر نمیدونم این مهدیه جدیدو دوست دارم یا نه... اما هر چی‌ هست میدونم که دارم تغییر می‌کنم...

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

بالاخره تولد منم اومد و رفت و تقریبا همه ی اطرافیانم (به جز یه نفر) بهم تبریک گفتن  ... دوستان و همکارانی که واسشون تولدها گرفتم و واسشون کادوها گرفتم ... اما این وسط فقط زهرا و فاطمه بودن که دلشون واسم تپید و به یادم بودن... زهرا و فاطمه ای که هنوز تولد مهدیه ای نداشتن!!... 

اما این وسط یه چیزی هست که همیشه بوده و همیشه ام منو آزار داده ... خدایا پس من چرا شاد نیستم؟ چرا حس خوبی که واسه تولد بقیه دارم واسه خودم ندارم؟ خدایا چرا انقدر همش انرژی ِ منفی در من وجود داره؟ صداقت و بی شیله پیلگی ِ تولدی که زهرا و فاطمه واسم گرفتن فوق العاده بود ازش خیییییییلییییی خوشم اومد پس چرا هنوز یه حس مبهم در من هست؟ این چه حسیه که من همیشه روز تولدم دارمشو دوسش ندارم؟ کاش بشه کشفش کرد...ناراحت

در کل روز ِ تولد خوبی بود... آمار تبریکات امسالم به مراتب بالاتر از هرسال بود و این خیلی واسم خوشایند بود.... در کل خوبم اما یه حس ِ منفی و مبهم....

پ.ن : لابه لای اون عالم و آدم, یه کسی بهم sms زد و تولدمو تبریک گفت که اسمش دیگه تو گوشیم نیست و شماره ش افتاد رو گوشیم... مطمئن بودم که بهم تبریک میگه... همونطور که مطمئنم از روی ترس بهم بد کرد... همونطور که مطئنم هنوزم...

[ ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

در اینکه نسبت به افرادی که دوسشون دارم یا احترام زیادی براشون قائلم متعصبم شکی نیست... و در اینم که تا مدت زیادی بعد از ارتباط با دیگران فقط خوبیاشونو میبینم و خیلی دیر بدیاشون دستم میاد و وقتی هم که تا یه حدی شناختمشون سعی میکنم خوبیاشونو عامل پوشش دادن بدیاشون قرار بدم، بازم شکی نیست...

اما دیروز وقتی که 1- آقای سلطانی باهام دعوا کرد و منو از اتاق بیرون کرد و من به همکارایی که اون موقع کنارم بودن و می گفتن گریه نکن اون همینطوریه و هی از بدیاش می گفتن 2- میگفتم بیخود ازش بدتون میاد و دارین هی بدیاشو میگین و البته یه کم بعد تر،بعد از اینکه کلی 3- به سوگل بیچاره غر زدم،، به این نتیجه رسیدم که چقدر این اتفاق بهم انگیزه داده !!!!!  انگیزه واسه خیلی چیزا که یکیش به تعادل رسوندن اون شکی نیست هایی ِ که اول راجبشون گفتم...


دیروز خیلی کم صبری کردم... نسبت به چیزی که گفته بودم در پذیرشش هستم... و خوشحالم !! چون مطئنم که دیگه دفعه ی بعد دیرتر شک میکنم... چون دیگه دفعه ی بعد بیشتر تحمل میکنم... چون دیگه دفعه ی بعد دیرتر از پا میفتم... چون دیگه دفعه ی بعد کمتر غر میزنم... خدایا شکرت...

 

پ.ن: نمیدونم چرا هی همه چی داره به سمتی میره که از اون اداره و اون دایره ( ی به قول آقای محمدی جنایی ) فاصله بگیرم... البته قلبآ میدونما !!  و خوشحالم...

خدا جون یه بار دیگه ام شکرت!!

[ ۱۳٩٠/۸/٩ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

چقدر دلم آران و بیدگل میخواد ... مخصوصآ وقتی که جناب ادبیات چی همه ی همکارارو دعوت گرفته!ناراحت

من دلم می خواد برم اردووووووووووووووووووو!گریه

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

ساعت که دوازده ضربه بنوازد، شب به نیمه رسیده است و روزی نو، از سر گرفته می شود.... روز تولد من... آیا من متولد میشوم یا بیشتر می میرم؟

من بیشتر می میرم و دوستانم به من تبریک می گویند... چه مرگ شیرینی ست این تولد...

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

چند روزی هست که از " به مدرسه تبعید شدن " ای که آقای حسینی همیشه ازش به شوخی حرف میزد میگذره... اون موقع ها به خنده میگفت اما من همیشه میترسیدم نکنه واقعآ یه روز یه اشتباهی کنم که انقدر بزرگ باشه که منو بفرستن مدرسه...

حالا من تو مدرسه م... اما بخاطر اشتباه کردن نیست... نمیدونمم بخاطر چیه حقیقتآ !!

.

.

.

این تنها اتفاق این روزام نیست... توی هفت هشت ده روز گذشته خیلی اتفاقا واسم افتاده... اتفاقایی تو مایه های  " حذف و اضافه " !! حذف و اضافه ی آدما...

این اواخر به این نتیجه رسیدم که باید اون دسته از آدمای زندگیمو که بیخودی بهشون وابسته ام رو از این حالت خارج کنم. یعنی دیگه اجازه ندم که کسی واسم "بت" باشه... از این بت ها یه چند تایی اطرافم دارم که وقتی با خودم جدی میشینم حرف می زنم میبینم بیشتر دوست دارم که اون آدما واسم یه دوست باشن تا یه بت...

تغییراتی که این اواخر  در این مورد تو ارتباطاتم ایجاد کردم خیلی خوب بوده... تغییراتی که باعث میشه وابستگیم به دوستامو به حد تعادل برسونم... و شروعشم از جوجه اردک زشتم بود...

نفر بعدی شماره ای بود که دیشب بعداز تبریک تولد از تو گوشیم پاک کردم و قرار گذاشتم با خودم که اونو از جایگاه یه آدم متفاوت از بقیه ( از تو ذهنم )  بردارم و بذارمش تو جایگاه ِ یه دوست خوبی  که به خاطره ها پیوسته... 

و البته اضافه شدن دوستی به دوستام  که میدونم میتونه دوست خوبی برام باشه. دوستی که میتونه منو به خدا نزدیکتر کنه... این ویژگیش حقیقتا تو دوستایی که دارم منحصر به فرده ( البته زهرا اینجا تبصره میخوره!چشمک) و همکار شدن با کسی که مطمعنم حضورمون در کنار هم بی حکمت نیست...

پ.ن : فکر نکنید از وقتی رفتم مدرسه بیسواد شدما !! اینجا کیبوردش همزه نداره مجبورم از عین استفاده کنم!نیشخند

[ ۱۳٩٠/۸/٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

میییرم مدرسه !! میییرم مدرسه !!

هاجر جون سلاااااااااام !!! من دارم میییییاااااااااااااااااااام !!! عینک

فکرشو کن که من از بلاگم فاصله بگیرم! عمرآ !!! نیشخند

[ ۱۳٩٠/٧/۳٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

 

خدایا شکرت... خدایا شکرت بخاطر این آرامشی که بهم دادی.آرامشی که کمتر تو خودم دیده بودمش... خدایا شکرت که با فاطمه آشنام کردی... خدایا شکرت که بالاخره دل کندن از اون اداره واسم یه امر عادی شد و واسم غیر قابل تحمل و غیر قابل پذیرش نشد...خدایا شکرت. حتی دل کندن از گروه واسم باورپذیر نبود چه برسه به جایی که خودمو متعلق بهش میدونستم... خدایا انصافآ خیلی شکرت!! ... خیلی شکرت که این تغییر واسم خوشایند بود و من با "خیالی آرام و قلبی مطمعن" میرم مدرسه! .... خدایا شکرت که این اواخر خیلی چیزا یاد گرفتم و دارم حضورتو لمس میکنم... خدایا مرسی که کنارمی و داری اینو بهم میفهمونی... خدایا شکرت که دارم میبینمت... خدایا شکرت...

خدایا تو خیلی بزرگی... بزرگیتو دوست دارم... مرسی خدا جونم...

[ ۱۳٩٠/٧/۳٠ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

همه ی دوستام میدونن که هیچی بیشتر از بی ارزش و بی اهمیت بودنم واسم آزاردهنده نیست ...

قبلآ تر ها که نمیدونستم استفاده ابزاری یعنی چی، هروقت همچین استفاده ای ازم میشد کلی ذوق می کردم که چقدر خوبه که کار راه انداز بقیه ام و هروقت هر کجا گیر میکنن میان سراغ من...

مدت زمانیه که  انقدر نسبت به قضیه حساس شدم که حتی یه وقتایی نسبت به کسانی که دوسشون دارم یا واسم قابل احترامند جبهه گیری میکنم یا اگه قدمی واسشون بر میدارم دل چرکین میمونم....

این روزا با اینکه هنوزم واسم ارزشمند و قابل احترامن اما اینکه دارن ازم استفاده ابزاری میکنن بد رفته رو اعصابم... با اینکه میدونم اگه حتی حقیقت داشته باشه بازم میشه به خوبیاشون بخشیدتش اما باز نمیتونم بپذیرم ( حالا تازه با فرض اینکه خوبیاشون از اول بخاطر همین استفادهه نبوده باشهناراحت )...

یاد حرف آوا راجب ِ پذیرش که میفتم ، به این نتیجه میرسم که مرز گذاری بین یه سری چیزا چقدر سخته... آیا من الان به راستی چیزی که داره واسم اتفاق میفته رو بخاطر اینکه باید واسم اتفاق میفتاده پذیرفتم یا بخاطر یه سری مزایایی که واسم داره پذیرفتمش؟ ... دلم میخواد بتونم زبون نشونه هارو بفهمم... خدایا چرا من انقدر عجولم آخه؟!

[ ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

خداحافظ آوا جون که بعد از شاید سالها ، در من انگیزه ایجاد کردی و منو باز به فکر خود اصلاحی و نشونه ها و خدا و خیلی چیزای دیگه انداختی. خداحافظ دوست دیر کشف شده  و زود از هم جدا شده ی من...

خداحافظ ای همه ی ارباب رجوع هایی که با حوصله جوابتونو دادم یا شایدم پاچتونو گرفتم...

خداحافظ ای کسانی که تلفن زدین و من گوشی رو برداشتم و صداتونو نشناختم و آقایونو صدا کردم و شما پشت خط میخ شدین و گوشی هرگز برداشته نشد...

خداحافظ ای سرگروه هایی که از خیلیاتون متنفرم بخاطر نگاهاتون و رفتاراتون که همیشه عذابم میداده. خداحافظ ای سرگروه هایی که همش واستون رئیس بازی دراوردم...

خداحافظ ای اداری هایی که هی گوشیمو اوردم دادم بهتونو گفتم تلفن اتاقتون اشغاله خانم فلانی با شما کار داره...

خداحافظ ای سروناز که هی بهت غر زدم چرا کار نمیکنی و هی بلند بلند گفتم چی می خوای از اینترنت به کارت برس که آقایون بفهمن تو اصلآ کار نمی کنی و فقط تو نتی...

خداحافظ ای کسانی که از پشت تلفن هنوز بعد از 2 سال بهم میگین سلام خانم عباسی و وقتی میگم حیدری هستم میگین من با امتحانات کار دارم به طوری که انگار من ِ به این درازی رو تو این اتاق ندیدن هرگز...

خداحافظ ای میز ِ چهار ماهه ی من بعد از 2سال...

خداحافظ ای  شعرهایی که گذاشته بودم زیر شیشه ی میزم و هر از گاهی میخوندم و آه میکشیدم...

خداحافظ ای فایر فایکس که هر روز به محض ورودم آدرس بلاگمو واسم میاوردی...

خداحافظ ای همه ی اون کسانی که منو زهرا دستتون می گرفتیمو هی سر هر موضوعی شد، بهتون می خندیدیم....

خداحافظ ای اداره ی پر از خاطره... خداحافظ ای اداره ای که مدیرکل استان نتونست حریف رئیس نیم وجبی ت بشه... خداحافظ ای اینترنت پرسرعت... خداحافظ اداره و اداره ای ها...

[ ۱۳٩٠/٧/٢٦ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

شاد کردن بقیه آدمو خیلی سبک میکنه... خدایا شکرت که این نعمتو بهم ارزونی داشتی.

من فکر چشمای توام                                      تو بی خیال قلب من

 

تقصیر خودته اگه الان اینجا نشستیم و داریم این حرفارو به هم میزنیم.

به چه قیمتی منو                                          به خودت وابسته کردی

 

" گم ام " ... نمیخوای خودتو پیدا کنی؟ من حرفامو بهت زدم...

میگی تقصیر منه گناهمو نمیدونم                    از اینکه عاشق توام بدجوری من پشیمونم

 

جایگاه واسم خیلی مهمه. از الان که هنوز نه به داره نه به باره، جایگاه بدی وجود داره ، دو روز که بگذره از اون جایگاه چی دیگه میمونه؟!

با من بمون تنها نرو                                         قید همه چیو نزن

 

تو کلآ تو غافلگیر کردن اسطوره ای مهدیه !!

دیگه برگشتی نداره                                       میدونم دلگیری از من

 

باید با هم حرف بزنیم.

دنیا رو بی تو نمیخوام یک لحظه                       دنیا بی چشمات یه دروغ ِ محضه

 

چرا تعلیق آخه؟ ...

دیگه فک نمی کنم                                         که یه روزی بر می گردی

 

" بی لیاقتی مهدیه " !

ولی تو خیالتم نیست                                      که دارم میمیرم اینجا

 

این همه داری منطق منطق میکنی اما خودت اصلآ منطقی نیستی. داری بهونه میگیری.

دلمو به دریا میزنم بیام بگم دوست دارم               اما نمیشه

 

راستی بهش زنگ بزن ازش بپرس اون دوتایی که می گفت جریانش چی بوده!!

آخر ِ چشم انتظاری                                      خیلی سخته بگی حرفی نداری

 

دیگه باهات شوخی نمیکنم... مطمئن باش!

قلب من اروم نمیشه                                      از روزی که رفتی بی من

[ ۱۳٩٠/٧/٢٥ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

دیشب که رفته بودیم پوران پژوهش واسه ثبت نام کلاسای زبانشناسی، حرف از ریشه یابی لغات شد و وبلاگم... حرف از هما شد و شاهین... "شاه" "ین"  یعنی چیزی که منصوب به شاه ِ و شاهانه ست... یعنی سلطنتی یعنی موندگار... چرا شاه ها شاهین داشتن؟ ....

پرید؟ خوب یه پرنده باید بپره و اونی که قراره بپره همون بهتر که زودتر بپره ...

اما آیا لزومآ یه پرنده باید بپره؟؟ حالا دیگه همه "جاناتان سی گال" شدن دیگه؟؟؟!!!!!

 

یه همکاری دارم که بهم میگه دمدمی... تازه دمدمی ِ خالی ام نه ! دمدمی همراه با اوغ !! دارم به این فکر میکنم که این روزا حرفش داره راست درمیاد!!

.

.

.

اما با این حال آرومم... ممکنه به سمت بهم ریختن برم، اما آرومم... همه چی داره اونجوری که نمیخوام میره جلو، اما آرومم...  همه کس و  همه چی ذهنمو آشفته میکنه، اما آرومم... همه ی این جریانات اگه تو شرایط عادی اتفاق میفتاد نسبت به همه چیز منزجر میشدم ، اما الان آرومم.... 

خدایا شکرت که آرومم می کنی. خدایا شکرت که وقتی خودمو بهت میسپارم دیگه هیچی دپرسم نمیکنه. خدایا شکرت که وقتی به تو توکل میکنم دلم قرص ِ قرص ِ که تصمیمات و اتفاقات حتما همون بهترینه س!! خدایا مرسی که دوسم داری. خدایا مرسی که انقدر بزرگ و مهربونی که وقتی بهت توکل میکنم ، با تمام وجود حس میکنم که با منی... خدایا مرسی که با منی... خدایا مرسی...

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

معدود زمانایی که با خودم می شینم و منصفانه فکر می کنم، افکارم خیلی متفاوت از افکار همیشگیم میشه!

یاد حرفای شبنم میافتم که می گفت مهدیه پیشرفتتو دیدم تو این چند سال...

یاد حرف اعظم میافتم که می گفت مهدیه تو خیلی عوض شدی ! خیلی خیلی...

یاد حرف باران میافتم که می گفت داری بزرگ میشی، داری باشخصیت میشی، داری خاص میشی، داری واسه خودت یه آدم متفاوت میشی...

یاد خانم صمدی میافتم که می گفت مهدیه تو دختر قدرتمندی هستی...

یاد اون روزی میافتم که بعد از چند ماه با دوستم رفتم بیرون ومتعجب نگام کرد و گفت مهدیه تو چطور تو این مدت کم این همه تغییر کردی؟ تو چطور به این سرعت بزرگ شدی؟

یاد حرفای آدمای گذری ِ زندگیم میافتم : "من به تو ایمان دارم" ، "تو برای من الگویی" ، " حرفای تو واسم سنده" ...

یاد حرفای شیرین میافتم که می گفت تو با بقیه فرق میکنی چون اهدافت متفاوته. و منم تحسینش میکنم و واسم ارزشمنده...

یاد سوگل میافتم که دیشب پریشبیا می گفت مهدیه اشتباه می کنی که فک میکنی نقص داری ! تو خیلی بزرگ تر از اون چیزی که درباره خودت فکر میکنی هستی! خیلی بزرگ تر...

...

اینایی که گفتم فقط حرف دوستام نبود... حقایقی در وجود مهدیه بود که درقالب دیالوگ های بیان شده اوردمشون... حقایقی که میدونم در من هست و باورشون دارم اما خیلی وقتا به خاطر سخت گیریام فراموششون می کنم...

اما زمانایی که منصافه فکر می کنم فقط پیشرفت هایی از این دست نیست که یادم میاد... چیزای دیگه ام هست که بهش فک میکنم : مثل اخلاقای ...  ای که دارم!! اخلاقایی که اطرافیانم به زور تحملشون می کنن که الحق و والانصاف کم هم نیستن... مثل بداخلاقیام، مثل غر زدنام، مثل ضعیف بودنام، مثل پیله کردنام ، توجیه و سفسطه و ادعاهای بییخود داشتنام و...

دیروز به شهره می گفتم شهره گلم تمام اون سوالایی که ازت می پرسیدمو تمامی اون چالش هایی که تورو دچارش می کردمو به خودم پس بده!! من هیچکدوم از اون حرفایی که به تو وبقیه می زدمو یادم نمیاد!!!

فکر کردن به این ویژگی ها خیلی وقتها خوب بوده چون تا یه مدت درستم میکنه... امیدوارم این بار هم این اتفاق بیفته وگرنه بد ضرر میکنم!

بچه ها دعام کنین... دعا کنین با خدا آشتی تر باشم... اینو بخاطر شاهین ِسعادت نمیگم ... بخاطر مهدیه می گم... دعام کنین...

 

پ.ن :این مارپل بازی هایی که جدیدآ از قِبَل ِ آوا بدست اوردم یکی از نشونه های بد پیله بودنمه!!

البته یه حرفی بهم زد که بعد از ماه ها از خماری اومدم بیرون (و با اینکه به جواب نرسیدم اما به طور کاملآ محسوسی " گورد اسلیپ " شدم!! ) و فهمیدم که چقدر ابله بودم که به یه همچین چیز ِ بدیهی دقت نکرده بودم!!

در هر حال ازش یاد گرفتم که انقدر به یه چیز گیر ندم و بیخودی ذهنمو درگیر مسائل بی اهمیت نکنم!

[ ۱۳٩٠/٧/۱۸ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

همای سعادت رو شونه میشینه،  به ما که رسید شد شاهین به جای شونه ام رفت تو دلمون نشست!!! چنگ انداخته بهش و می خواد منو به سعادت برسونه!! ... خدایا چیکار کنم؟ بپرونمش یا بذارمش همونجا جا خوش کنه؟ ... آخه هرچی باشه شاهینه! عیب نداره؟؟ عیب نداره که هما نیست؟؟نگران

[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

دارم به همه ی دوستام... به "همه ی" دوستام اخطار میدم! حواستونو جمع کنید! به خدای احد و واحد ، اگه از این قضیه ضربه ای بخورم تک تکتونو واسه ابد میذارم کنار... به همون مکه ای که رفتم نمیبخشمتون هیچکدومتونو اگه کاری ازتون بر بیاد و دریغ کنین... اینو دارم به همتون میگم... به "همه ی " دوستام و البته همه ی اونایی که یه رابطه ی دوستانه باهاشون دارم در حالی که دوستم نیستن و فقط یه همکارن همین...

چه اونایی که میدونن واسم یه بت هستن و چه اونایی که میدونن تاثیرگذارند و چه اونایی که میدونن فقط صرف حضورشون، هرچند بی فایده ، واسم لازمه.... بخدا بچه ها نمی بخشمتون... الان وقت تلافی محبتامه... الان دیگه وقتشه که همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی اون خوبیامو که همیشه ی همیشه در حقتون کردم پاسخ بدین. همتون... از رآس همه، باران    گرفته  تا  شهره    که از همه ی دوستام کوچیکتره....  

شیرین توام دست از لجبازی بردار و بدون که تو این موقعیت، آخر نامردیه اگه بخوای تنهام بذاری...

اینو به تک تکتون قول میدم که اگه این قضیه ختم ِ به خیر نشه، واسه همیـــــــــــــــــــــــــشه با همتون خداحافظی میکنم...

فائزه حواست هست؟

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

پس پریشبیا رفته بودیم بام تهران... شهر رو که نگاه می کردم به این فکر می کردم که اییییییییییییییییییییین همه آدم ! و هیچکدومشونم شبیه اون یکی نیست! هر چند میلیارد آدمی که وجود داره به این معنی ِ که به همون اندازه تفاوت وجود داره...

اما امروز کامنت آوا منو یاد یه واقعیت دیگه انداخت... حرفی که باران به من میزنه و منم به فائزه می گم !

یه سری چیزا به طور خیلی باور نکردنی بین آدما تبدیل به قانون می شه... قانونی که هیچ جا نوشته نشده ولی بین آدما به وجود میاد و باعث شباهت اونا میشه...

مثل شباهتی که آوا و پریدا به هم دارن در حالی که خودشون اینو نمیدونن!! مثه دخترونگی ای که جفتشون دارن و خودشون اینو نمیدونن!

وااااااااااااای خدایا !! یاد کاری که پریدا کرد که میفتم هنوز بعد از 6 ماه ، متحیر میمونم از این کودکانگی!!!

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

(الهام گرفته از یه آگهی تلویزیونی!) : یک انتخاب درست میتونه سرمایه باشه ...

قسمت... تقدیر ... اختیار... انتخاب... کدومشون زورشون به اون یکی میچربه؟

باران میگه مهدیه همیشه دنبال دلیل و منطق و دو دوتا کردن و آنالیز کردن و تجزیه تحلیل کردن و این چیزاس اما درست زمانی که موقع تصمیم گیری های مهم زندگیش میرسه عقل و منطقش تعطیل میشه!! ... الانم همینه باز!ناراحت

تا حالا به قسمت اعتقادی نداشتم اما حالا می خوام خودمو رها کنم و بذازم جریانات خودشون اتفاق بیفتن...

همیشه فکر میکردم انتخاب خیلی واسم سخت باشه اما حالا که تو موقعیتش قرار گرفتم دلم میخواد به هیچی فکر نکنم... میخوام خودمو بسپرم به خدا... اگه این انتخاب اشتباه باشه خودش یه جوری جلوشو میگیره ... (شاید این بهترین راه گول زدن خودم باشه )!

خدایا به تو توکل میکنم...

اما خدا جونم فدات بشم! قبلش منو از این توهمات ِ فیلم هندی نجاتم بده!ناراحت

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

 

زهرا جونم سلام! خوبی گلم؟ دقت کردی از وقتی که جنسیس دار شدی دیگه پیدات نیست؟ سندشم که به نام بزنی حتما دیگه منو دوست نداری، مگه نه؟ناراحت

منم دیدم حالا که سرت شلوغ شده وسایه ت سنگین، بد نیست واست یه نامه بنویسم ... می دونم که از خوندنش خوشال میشی!!

زهرا؟؟ .... فکر کنم حرفات بالاخره داره اثر میکنه! تصمیم گرفتم رفتارمو با همه ی ( به قول خودت)  "موجودات‌" ِ اطرافم تغییر بدم! ( البته به جز یکیشون!!نیشخند ). همشون دارن یه وجهه ی زشت برام میگیرن. این حرفم به دلیل رفتار شخص خاصی نیست و شامل حال همه میشه ... همه ی اون کسانی که فکر میکنن اگه نباشن مهدیه دیگه وجود خارجی نداره... همه ی اونایی که مهدیه کنارشونه اما اونا کنارش نیستن... همه ی اون کسانی که میخوان مهدیه "باشه" اما هیچ دلیلی واسه این خواستنه ندارن... همه ی اون کسانی که مهربونی مهدیه رو از روی سیاست  میدونن... همه ی اون کسانی که ادعای خودشناسی و دیگرشناسی دارن اما اصلا مهدیه رو نمیشناسن. اصلا نمیشناسن و با تخیلات خودشون میبرن و میدوزن و حاضرم نیستن بپذیرن که دارن کاملا اشتباه میکنن.... همه ی اون کسانی که دوسشون دارم و اونا دوسم ندارن... زهرا دارم یواش یواش رفتارمو با همشون تغییر میدم. حتی همون موجودی که صبح داداشت داشت ازش حرف میزد! ( ولی ای کاش دلم گیر بود... ای کاش دلم گیر بود به جای اینکه عقلم گیر باشه!)

باورت میشه؟ شاید حتی دیگه نخوام بهانه ای واسه آخرین تیر ترکشم داشته باشم! یادته چقدر ازت خواستم یه طرحی بزنی واسم؟ حالا دیگه بهش فکر نمیکنم... دروغه بگم اصلا  ... اما خوب دیگه از صرافت قبلم افتادم زهرا... خوشحال باش که بالاخره این دوست بازیگوش تو داره مثه تو میشه و داره سعی می کنه اون  نه  گفتن های معروفو یاد بگیره !نیشخند

دعام کن زهرا دعام کن... دعا کن این ذهن پر از تشویش و story maker  و پر از دغدغه م آروم بگیره .... دعام کن زهرا دعام کن... دعا کن وقتی دارم از نردبون ادعا میفتم کمتر ترک بخورم! منم که فقط پوست و استخوونم، زمانی که میفتم پودر میشم! دعا کن فقط دماغم هیچیش نشه !!!چشمک

در ضمن خیلی نامردی!! چرا نگفتی پارسال یه همچین روزی صلواتی که صبح گفتی رو فرستاده بودی؟ یاد حرف مامانت افتادم زهرا!!! عاشقشم!!!

love

take care

 

[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

شادی ها غصه آورن یا اینکه غصه ها شادی آور؟

2روز... 2روز مونده...افسوس ... حالا همه چی برگشته به همون قبل در حالی که فقط 2 روز از همون 2روز موندهِ گذشته...

شادی ِ عذاب آوری بود...

خدایا توروخدا یه ذره همت بده به این بنده های بی بخار ِ سیب زمینی!ناراحت

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

به دنبال واژه مباش... وقتی کلمات فریبمان میدهند...اولین حرف الفبا که کلاه سرش برود فاتحه کلمات را باید خواند...

ابنو دوستمم خیلی وقتا بهم میگه  که خودتو درگیر کلمات نکن... اما من یه ذره سخته واسم که از حصار کلمات بیام بیرون... کاش بتونم...

بهانه !

این سری گیر دادم به این کلمه... به قول آقای پیشوا تا کُنهِ  فضیه میرم...کاش هیچ وقت بهانه ها وحود نداشتند... وام... حرف وام شد امروز... یاد اس ام اس های بی جوابم افتادم... حمایت.... هدف.... خانواده.... دوراهی....

[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

از همه ی آدم های دور و اطرافم بدم میاد در حالی که به حضور تک تکشون احتیاج دارم... حتی داداش زهرا...

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

آرامم... همچون مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند... دیگر نگران ضربات داس ها نیستم...

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

آخ جووووووووووووووون !!!! فقط دو روز مونده!! دو روز  دو روز  دو روز! !! خدایا فقط دو روز مونده!!لبخندلبخند

بالاخره این انتظار لعنتی و کشنده به سر رسید! خوشالم ! خیییییییییییییییییلی خوشالم!!

همیشه عاشق مهر و اول مهر بودم ، اما امسال خیلی بیشتر از همیشه انتظارشو کشیدم و دوسش دارم! خوشالم که داره میاد.

خدایا شکرت... بالاخره به مهر رسیدیم!

.... باز می آید بوی ماه مهر!

پ.ن : مهر ایهام دارد.       

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

- دلم نمیخواد اینو بگم ولی دیگه داره حالم ازش بهم میخوره.

- من همیشه بهش میگم، ما بابا نداریم! بابای ما سال 75 مرده !

- زندگی اول اون بدبختو به گند کشید، داره زندگی الانشم به گند میکشه با دخالتاش. با منم داره همون کارو میکنه.

- انقدر ضعیف عمل کرده که باعث نابود شدن هممون شده.

- یه جوون 27 ساله با این ویژگی ها حتما معتاده... مطمئنم مهدیه که اون معتاده!

- اصلا هیچوقت با اون مشورت نکن.

- خیلی مراقب باش که "تو" دیگه اشتباه نکنی.

- بعله !! حالا فعلآ بذار سواری بده بعد که همه زندگیشو به باد داد اون موقع میگم!

- ... و این است داستان زندگی...

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

یه آیه ای هست که شهرداری روی خیلی از دیوار های شهر نوشتتش. "  آیا خدا برای بنده هایش کافی نیست؟ "

به نظر من نیست!!

خدا واسه بنده هاش کافی نیست!

خدا هیچوقت نیست! وقتی که به راهنمایی احتیاج داری... وقتی که سردرگمی ... وقتی که تنهایی.... وقتی که نمیتونی تصمیم بگیری... وقتی همه ی اعتماد بنفست از بین میره ( یا دقیق تر بگم از بین می برنش)... وقتی داری می بینی که تلاش هات بی فایده بوده و تو فقط بیخود بیخود دست و پا زدی ... وقتی به یه راهنما احتیاج داری... وقتی به یکی احتیاج داری که به انبوه سوالاتت جواب بده .... وقتی به یه حضور احتیاج داری ... وقتی به دلگرمی  احتیاج داری .... آیا خدا میتونه اون یه نفر باشه؟ نه! چون تو نمیتونی صدای حرف زدنشو بشنوی!ناراحت

خدا وابسته س! وابسته به وسیله هایی که سر راه آدما قرار میده تا حرفاشو از طریق اونا بهشون بگه. اما آدم از کجا می تونه به این وسیله ها مطمئن باشه که دروغین نیستن؟ این که میشه توسل به خلق به جای توکل به خدا که!! نشه مثه یوسف شیم که به "غیر خدا" حرفی زد و خدام بدجوری زد پس کله ش!

یه جا دیگه باز شهرداری نوشته بود: یک فنجان چای و کمی گپ صمیمانه عمیق ترین لحظات را در تربیت فرزاندانمان رقم میزند.

دلم میخواد با خدا بشینم یه فنجون چایی بخورم!  ابی چه جوری اینکارو میکنه؟!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

به حضورت احتیاج دارم ، میتونی اینو بفهمی؟

دارم به این فکر می کنم که بی خیال ارزش گذاری بشم...

می دونی که دارم جون می کنم تا اخلاقای بد ِ تموم نشدنیمو کنار بذارم... توروخدا نذار اخلاق خوبمو بذارم کنار و نخوام دیگه واسه آدما ارزش قائل باشم...

به حضورت احتیاج دارم... اینو درک کن اگه میشه!

این درک تو خیلی می تونه اثر گذار باشه روی باور های من...

درک کن که به حضورت احتیاج دارم... الان...

شاید وقتی بیایی که دلم حضورتو بر نتابه....

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

فنرم در شرف پریدنه باز... به هم ریخته ام باز... دارم خودمو به چالش می کشم باز... دارم کبریت به انبار باروت میندازم باز... 

و من آتیش می گیرم... و من آتیش می گیرم... و حالا حالاها هم خاموش نمیشه این آتیشم... تا نزنه کلی منو نسوزونه ام خاموش بشو نیست... تازه گر هم میگیره با کوچکترین اشارتی که بنزین است جای آب...

و من باز در نقطه ی اول هستم... و من باز در نقطه اول باقی خواهم ماند... و من باز مثل همیشه خواهم بود...  و من باز به فرصت از دست دادن هایم ادامه خواهم داد...

و این داستان کما فی السابق ادامه دارد!!ناراحت

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

همچون کودک بچه ای 8 ساله، دلم خواست که برایتان نامه ای بنویسم! :

هرچه در علم فیزیک کله می تپاتم تا شاید چیزی از آن سر دربیاورم نمیشود که نمیشود! منظورم این است که چیزی حالی ام نمیشود!! مخصوصآ مبحث امواج. اصلآ نمی توانم سر در بیاورم که چطور می شود که موج یکی کسی دیگر را می گیرد. چطور می شود که امروز به یکی فکر می کنی و او فردایش جلوی چشمان بهت زده ات ظاهر می شود. این وسط مسافت گویا کاری ای نیست انگار! آخر هیچ نباشد از اداره تا اداره کل یک فاصله ای هست دیگر ؛ نیست؟؟!

به هر حال خوشحالم که امواجم در طول مسیر نه با امواج دیگر گره خورد نه دزدیده شد و نه چون تاری پوسیده ( یا شایدم پودی پوسیده) بهتان رسید و شما نیز آن را دریافت کردید!! و آگاهانه به آن پاسخ گفتید!!

خوشحال شدم از حضور شما در میان ما... مایی که از ظواهر ماجرا پیداست که به زودی از ما بودن در خواهد آمد...

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

امروز به آقای محمدی می گفتم، از یه طرف دعا میکنم هرچی بهترینه و هرچی خیره واستون پیش بیاد، از یه طرفم آرزو میکنم که همینجا بمونین!! حالا اینکه خدا کدوم خواستمو براورده کنه با خودشه!!!نیشخند

 

خدام مثه بنده هاش از دست من آسایش نداره!!!نیشخند

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

-  ... من تو خونه اصلآ از این کارا نمیکنم!

-  باور میکنم!

-  چطور؟

-  (لبخند) هیچی!

-  چرا این حرفو زدین؟ منظورتون چی بود؟

-  همینجوری گفتم!

-  یه شما به من تیکه ننداخته بودید که اونم انداختید! دست شما درد نکنه !!!

-  شوخی کردمااا ! ناراحت نشید؟!

-  نه ناراحت نیستم، ولی به فکر افتادم...

-  ... یه هواپیما میتونه 200 نفر مسافر جابجا کنه، نمیشه که فقط یه نفرو ببره! حیفه! حالا که میتونه، خوب همه اون 200 نفرو ببره دیگه! ... قضیه شماس! ...

نمیخواستم اینو بگم اما دیدم ناراحت شدید اینو گفتم!

شما لطف دارید.ممنونم که راجع به من اینطوری فکر میکنید.

...

خدایا ! کمکم کن...گریه

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

متاسفم .... متاسفم از اینکه مدتهاست تیر پیکان ملامت رو گرفتم به سمت تو و مدام تک بعدی بودنتو چکش کردم و میزنم تو سرت! متاسفم... من‌ ِ پر ادعا نیز تک بعدی ام ! شاید حتی تک بعدی تر از تو....ناراحت

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

اگه بخوام بگم جنی خیلی مودب نبودم، بخاطر همین میگم موجی...

بابام موجی شده !!

یه روز اومد گفت که میخواد کاری رو که ما 18 سال ازش با التماس خواستیمو انجام بده ... اونم با یه کله شقی مطلق. بدون هیـــــــــــــــچ مشورتی نه با خودی نه با غیر!!!!!!!!

.

.

.

خدایا ایمان اوردم به اون کعبه ای که دوررش چرخیدم!

اما قربونت برم ! من بلد نبودم چطوری دعا کنم اما تو که بلد بودی چطوری استجابت کنی!!

شدم اون بابایی که دعا میکرده تا آخر عمرش دستاش پر پول باشه و مدام پول بشماره، آخرش شد کارمند بانک و فقط ذستاش رنگ پولو دید !!

خدایا ! یعنی من قبل از اینکه حساب باز کنم ازت خواستم جایزه ببرم؟

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

میخوام گریه کنم!!!

آقای حامی میگه :  یه شخص هست یه جایگاه...

چرا باید یکی از جایگاه خودش بیرون بیاد و بخواد مسائل کاری رو به سمت شخصی شدن و کاملآ خصوصی شدن بکشونه؟عصبانی

بدم میاد از همه ی اون کسانی که وقتی تو یه جایگاهی قرار می گیرن ، مثل یه بچه ی 4ساله که مهمون میبینه و از خودش در میاد، همه ی ارزش ها و هنجار ها رو کنار میذاره یا - حتی تعمدآ  - فراموش میکنه؟عصبانی

خدایا ! یعنی اشتباه کردم مثل بقیه نبودم و تو صورتش نگاه کردمو گفتم داری پاتو از حدت فراتر میذاری؟؟

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

چقدر بده که آدم بخواد خیلی خوب باشه... البته بازم باید گفت تا خوبو چی تعریف کنی... اما اینکه بخوای واسه آدمای ارزشمند اطرافت با تمام وجود انرژی بذاری و از این انرژی گذاشتنه نه تنها ناراحت و خسته نشی بلکه بیشتر انرژی بگیری، خیلی بده!! بده چون تو با حسن نیت به اون آدما خوبی می کنی ... اما به تدریج این انتظار در تو بوجود میاد که اونا باید جبران کنن... این کاملآ نا آگاهانه در تو شکل می گیره اما شکل میگیره متاسفانه!! البته میزان این توقعات بسته به خودت و تلاشی که واسه ترک عادت های بدت کردی داره.

اون موقع ست که اگه این انتظارات برآورده نشن تو از همه چی خسته میشی و میتونه روی اعتقاداتت تاثیر منفی بذاره... مخصوصآ اگه اون انتظار ِ بی مورد، حضور آدما وقتی که بهشون احتیاج داری باشه!!

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

وقتی دیروز فهمیدم همه ی دل دل کردن های من واسه اینکه  آقای محمدی امسالم  با ما بمونه بی فایده بوده، بدجوری حالم گرفته شد... گویی این رفتن ها دست از سر ما بر نمیدارند ...

سخته این ... سخته واسه منی که هنوزم با رفتن جناب ادبیات چی کنار نیومدم... ناراحت

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

کاش من نیز یک دخترک لافتی می داشتم تا با او بگویم همه گفتنی های ناگفتنی را...

[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]



جرئت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم

با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

 قیصر امین پور

[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

خوشحالم... خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی ام خوشحالم!

نه به خاطر اینکه مهدیه ی منم منم کن و مغرور و پر ادعا درست حدس زده بود و چیزی که احتمال می داد درست بوده ... نه !! ... بخاطر این خوشالم که اشتباه کرده بودم!!!!! بخاطر این خوشحالم که واسه هر دو، ارزش و عادت فرق داشته... واسه این که طرد شدنی در کار نبوده ... واسه اینکه یه سوتفاهم نتونسته بود ارج و قرب طرفین رو از بین ببره و هر دو طرف کما فی السابق اون ارزش رو واسه هم قائلن... خوشحالم!لبخند

[ ۱۳٩٠/٦/۱٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

یکی از دورترین ها از مهدیه ی اون زمان ِ دانشگاه ،  که بعدآ تر یکی از نزدیک ترین ها شد واسش... امروز پرید... دوست خوش سخنی که حرفاش هدایتگر بود و حضورش آرامش بخش...

امیدوارم فاصله م تا این بهشت اون قدر زیاد نباشه که امواج مثبتم نصفه نیمه بهش برسه !

take care honey...

[ ۱۳٩٠/٦/۱٠ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

وقتی اومدم اینجا، بهم گفت به کسی نگو منو میشناسی. اسمی از من نبر. بخاطر خودت میگم. چون اگه من از اینجا برم واسه خودت بد میشه و بقیه تلافی گذشته رو سرت خالی می کنن!! شاید حتی اذیتت کنن و ابلاغتو دچار مشکل کنن.

... یه سه سالی از اون روز می گذره و بقیه قضیه رو میدونن! و با این حال دارن اذیتم می کنن و ابلاغمو دچار مشکل کردن!!!

من هیـــــــــــــــــــــــــــچ وقت دلم رو به اون آدم خوش نکردم و دلم همیشه به "خودش" قرص بود....

الانم دلم بهش قرصه اما... اما سخت بخوام تغییر وضعیت بدم!ناراحت

[ ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

همه ی اون حضور ها ... همه ی اون درک کردن ها ... همه ی اون تفاوت ها ... همه ی اون  یکی بودن ها ... همه ی اون میدونم ها ... همه ی اون بچه شدی  ها ... همه ی اون منتالی نزدیک بودن ها... همه ی  اینا یعنی کشک ! همه ی اینا یعنی کشک !!!

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

ذهنم چله ی تابستونه ؛ دلم بهاریه و طوفانی ...... چشمامم که ابری ...

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

زندگی عجب فرایندی ِ ها !!!

آدم فکر می کنه خیلی پیچیده س در عین ِ این که خیلی ساده س!!

وقتی به کلمه حرکت فکر می کنی، همسو  با اون، کلمه ی قدرت،  توان،  شتاب،  محرک (یا یه همچین کلمه هایی) به ذهن میاد. همه ی این کلماتی که گفتم طوری اند که یه حجم بزرگی از نیرو رو تو ذهن آدم تداعی می کنن... اما چطور می شه که یه تکون، یه تلنگر، یا حتی یه جرقه می تونه آدمو به حرکت وا بداره؟!

جالبه ها!!!

آدما عجیب غریبن یا پیچیدگی های زندگی ساده اند یا سادگی ِ زندگی خیلی پیچیده؟؟ هرکدومشون که هست باعث می شه آدم از زندگی لذت ببره... خوشحالم!لبخند

[ ۱۳٩٠/٥/۳٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

سخته تحمل یه سری چیزا ... درد هم یکی از اون چیزاییه که تحملش سخته...

انواع مختلفی ام داره ...

ستون فقرات ... کمر ... گردن ... آرنج ... زانو ....

دل ... قلب ... سر ...مغز ...

من که الحمدالله همه ی این دردهارو دارم !! اما داشتم به یه چیزی فکر میکردم... اینکه قدرت عذاب کدوم یکی بیشتره؟

من که فکر میکنم "مغز درد" از همه بدتر تره !!!!

[ ۱۳٩٠/٥/٢٤ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

افکار ... ادبیات ... رفتار ... نگاه ... لغات ... اتفاقات ... روزمرگی ها ... کوتاه آمدن ها ... گذشت ها ... توجه کردن ها ... تنهایی ها... محو بودن ها و بودن ها حتی ... رقبا ... حسادت ها ... خوبم ها خوبم ها خوبم ها ... ایتس اوکی ها ... بیزی بودن ها ... فعلا ها ... اسامی ... خاطره ها ... عدم تطابق ها ... ارتباطات ... حرف نزدن ها ... و  و و ... وااااااااااااااااااای ... وای از این اوهام ...

[ ۱۳٩٠/٥/٢۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

هجوم ناعادلانه ی غوغای افکار به ذهن  و

بقیه ش دیگه مثه روز روشنه !



[ ۱۳٩٠/٥/۱٦ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود؛

گاهی نمیشود، نمی شود  که نمیشود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت یار نیست،

گاهی تمام شهرگدای تو می شود... (دکتر شریعتی)

حالا سوال من اینه:

چی کار کنیم که نمایندگی انحصاری ِ این  "گاهی"  رو از خدا بگیریم و بدیمش به خودمون؟!

[ ۱۳٩٠/٥/٦ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

از : یه دختر سر به هوا                                                              شماره : 2

به : همه ی دوستان و نیز مخابرات !!!                                          تاریخ : 90/5/3

                                                                                           پیوست: دارد

با سلام و احترام

     بدین وسیله به استحضار می رساند مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد. لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمایید!!

.

.

.

پیوست : شاید یه مدت این آرامشه واسم لازم باشه.... شاید این دفعه دیگه بتونم برم تو غار تنهایی خودم و اونجا بمونم و بیرون نیام ....

نمیدونم ...شاید... شاید... شاید....

[ ۱۳٩٠/٥/۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

کاش هیچ وقت علم روانشناسی زاییده نمی شد!

یا ... یا ... یا شاید بهتره بگم کاش میشد علم روانشناسیو به همه ی آدمای زبون نفهم و کله شق و احمق و کوته فکر و خودخواه تزریق کرد!ناراحت

[ ۱۳٩٠/٥/٢ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

از آدمای تک بعدی و ترسو بدم میاد! ناراحت

از آدمایی که انقدر بسته عمل می کنند که به خودشون اجازه نمیدن خارج از آن شوند که هستند ...

و چقدر بده که این وسط هیچ چیزی برای آنها " ارزش " نیست. ناراحت

و چقدر بدتره که تو نتونی این جور آدمارو فراموش کنی و باز پررو  پررو  بخوای فکر کنی که شاید یکی از خوب ها بود...

چرا باید انقدر ضعیف باشی که با یه تلنگر جا بزنی و با یه توهم عقب بشینی؟ناراحت

اه ! حرصم در میاد وقتی بهت فکر میکنم... بخاطر اینکه از تو انتظار اشتباه ندارم ... حتی هنوز...

[ ۱۳٩٠/٥/٢ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

از صبح یه بغض گنده ای گلومو گرفته بود... شایدم یه چیزی عین بختک افتاده بود روی منو نمیتونستم نفس بکشم... وااااااااای چقدر خفگی بده!! اصلا الان که دارم بهش فک میکنم هم حتی باز احساس میکنم دارم خفه میشم!! بدجوری قالب تو قالب شده بودم!! ایران اسکین و چندتا پرشین بلاگ افتاده بودن باهم و داشتن منو خفه میکردن!!

خدا خیر بده بارانو که نمیدونم چه وردی خوند که زنده شدم باز!!!

آخیییییییییییییییییش !! درست شدم !! آخییییییییییییییییش  دارم نفس میکشم!!!

[ ۱۳٩٠/٥/٢ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

جان دادن لحظات برای گذر ، هر ساعت را اندازه یک روز کامل کشدار می کند! ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

قلبم پاره پاره می شه از کتک ِ آش  ِ نخورده ای که آدما وقیحانه و قبیحانه میخورن...

سرم درد می کنه از ضربه ها ... ضربه های پتک کلمات ... (کاش شکلک انفجار داشتیم)

 پرنده که باشی همه جور انگی بهت می چسبونن...

با بالهای باز پرواز کنی : ببین چقدر مغروره!

اوج بگیری : نگاش کن چقدر کوچیکه!

عادی باشی : بیچاره چه زندگی ِ  بیخودی داره!

تو آشیانه ت پناه بگری : اه ! ترسو إ  !

چطور میشه رها شد از همه چیز؟گریه

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

خیلی وقت بود که این چنین اشتباهی نکرده بودم... شاید واسه همین بود که به خودم اجازه دادم دوبل حساب کنم !! ابرو نگران

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

هان ای شب شوم دهشت انگیز!

 تا چند زنی به جانم آتش؟!

یا چشم مرا ز جای پر کن

یا پرده ز روی خود فرو کش...

[ ۱۳٩٠/٤/٢۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

این   ولی   و   اما   چی شد که پیداشون شد؟!!

:

خیلی خوب بود خوشم اومد ولی...

همه چی اوکی بود همه چی در حد راضی کننده  ای بود اما ...

[ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

فقط یه  "هوایی"  نشده بودیم که اونم الحمدالله به فضل الهی شدیم !! ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/۱٩ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

افسوسآدمیزادم عجب موجودیه ها !!

 این همه به خودت فک کن  ،  این همه رو خودت کار کن ، آخرشم هی چیزی رو به زبون بیار که ته دلت دقیقاً... یا حداقل یه ذره ... با اون چیزی که داری می گی متفاوته!!ناراحت

... حالا کدومش راسته؟!! باید بنای صحت رو روی کدومش بذاری؟  از کجا میتونی بفهمی که چیزی که تو دلته درسته یا اون چه که فک می کنی حقیقته و به زبون میاریش؟

... اصلا ً من نمیخوام !  ناراحت

دلم میخواد هرچی که دلم میخوادو باور کنم !! کاری ام ندارم که کدوم درسته ،  کدوم غلطه ،  کدوم به مصلحته ،  کدوم به نفعم نیست ،  کدوم می تونه تاثیر منفی داشته باشه ،  کدوم می تونه همه چیو به هم بریزه!ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/۱۸ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

" تو خیلی منطقی هستی تعجب می کنم که داری ضعف از خودت نشون میدی!  بازم از موضع قدرت حرف بزن! مطمئن باش اینطوری به نتیجه میرسی! "

آره...  میشه از موضع قدرت حرف زد اما زمانی که به خودت مطمئن نیستی ام  میتونی از موضع قدرت حرف بزنی؟

خدایا ! این تناقض های آدم کی می خواد از بین بره؟ ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

یه سوال!

شما فک می کنین پدر و مادر این اداره برقیای منطقه  دیشب تا صیح چند بار تو گور لرزیدن؟!

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

یه چیز واسم خیلی عجیبه!

 از وقتی اومد ازین شاکی بود که کار غیرتخصصیه ... اعصابشو بهم میریخت... فکر می کرد قطعاَ میتونه مفیدتر از این باشه ...

بارها هم حرف رفتنو زد...

اما یه چیزی این وسط عجیبه !! حالا که رفتنش تقریباَ قطعی شده  چرا دو دله؟! دلش کجا گیر کرده؟!

هرکسی از ظن خود شد یار من                    از درون من نجست اســرار من

سر من از ناله من دور نیــــست                   لیک چشم و گوش را از آن نور نیست

[ ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

(شما مجازید   شهرام کی   را به یاد بیاورید!!! نیشخند)

خوشحـــــــــالم... خوشحــــــــالم... تا که دوباره تورو دارم ... خوشحـــــــــالم .... خوشحــــــــالم...لبخند

.

.

.

این بار  ایمان قوی تر    مصمم تر    و سریع تر ...

.

.

خوشالم که باز دارم باهاش آشتی می کنم لبخند

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

دیدی وقتی یه تعریفی ازت میکنن درحالی که  لایق اون تعریف نیستی از خودت خجالت می کشی اگه بخوای خلاف اون رفتار کنی؟؟؟

خیلی سخته !اوه

سخته که بخوای مجبوری  خوب  باشی!! سخته چون این اجبارو خودت میذاری نه کسی دیگه !!!

آخه این وسط زیرآبی ام نمیشه رفت آخه !!!  ناراحت

[ ۱۳٩٠/٤/۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

رئیس داره میره   پس بی انگیزه س ...

کارشناس مسئول داره میره   پس بی انگیره س ...

کارشناسا دارن میرن   پس اونام بی انگیزن ...

من که نمیخوام برم ... من که بی انگیزه نیستم ... من چرا باید به بی انگیزگی اونا بسوزم؟ناراحت

پس اون همه برنامه ای که داشتیم چی میشه؟ پس اون همه نقشه هایی که واسه سال جدید کشیدیم چی ؟ پس اون همه کارایی که باید تو تعطیلات تابستون انجام میشد که وقتی سال جدید شروع میشه کارا تموم شده باشه چی؟ناراحت

چرا من سال بعدم باید مثل امسال بسوزم و بسازم؟ناراحت

[ ۱۳٩٠/۳/۳۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

تا دیدم کسی تو اتاقش نسیت ، به خودم گفتم خوب خوبه !  امروز دیگه سرش خلوته ، رفتم تو اتاقش.... حسابی غرق در تفکراتش بود ... فهمیدم امروزم سرش شلوغه و نمیشه باهاش حرف زد !

[ ۱۳٩٠/۳/٢٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

طرح جامع  و  اعتراضات  و  تاییدیه  و  تمبر  و  آمادگی دفاعی  و  ارزیابی  و  گزارش سازمان  و  رییس  و  تابستونو مهر  و  کارورز  و  همه اینا و تازه لپ تاپ و کرایه و اَتینا و تولدا و اینا... خوب فکرم درد می گیره دیگه !!  نگراننیشخند

[ ۱۳٩٠/۳/٢۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

رفتن ِ "همه"  (حتی شاید خودم) یه کلمه رو یادآوری میکنه : فاجعه !  ناراحت

[ ۱۳٩٠/۳/٢٥ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

نگاهی روی میز انداخت ، لبخندی زد و تلفنش را برداشت : سلام حاج آقا ! و در حالی که طنین خنده اش می پیچید گفت : حاج آقا بخدا دل به دل راه داره ! به چی قسم بخورم تا باور کنی ، بخدا یه ساعت و نیمه تو فکرتم حاج آقا ! ...

گاهی عمق معنایی ِ سادگی کلام ، منو یاد دانایی قدیمیا میندازه ! همون قدیمیایی که همیشه بهشون میگیم شماها دوره تون به سر اومده ! ...  

[ ۱۳٩٠/۳/٢۳ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

قرارداد   فرانسه   زانو   خدمات  holiday   غضنفر   استخر   اتوبوس   کارشناس   آفتاب  نهایی   سپهسالار   سوگل   شیراز   تقدیر،کادو   منزل   رییس   قلبم   جونم   چرا در نمیــــــره   نمیره !!!! 

[ ۱۳٩٠/۳/٢۱ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

این کجای کار ِ که همیشه  می لنگه آخه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخه پس چرا بی خیالی خونم  پایین نمیاد خدایا؟

  

[ ۱۳٩٠/۳/۱۸ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

از وقتی خودمو شناختم ، به راحتی فهمیدم که خودمو نمیشناسم!

غریب ، تنها  و  متفاوت ...

... اما حالا که دارم همچون برف ، سفید ، تو آسمون آرزوهام پرواز می کنم ، میتونم بفهمم اون تفاوت ها ، اختلاف ها و دعواها حتی ، به چه دلیلی بوده و ... خوشحالم! خوشحالم از متلاشی شدن واسه متعالی شدن! لبخند

[ ۱۳٩٠/۳/۱٦ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

امروز آقای حسینی از پیش ما رفتناراحت گنجینه ی ادبیات ، تجربه، خلاقیت و  نظم.

روحش همیشه شاد و یادش همیشه گرامی...

امیدوارم مأموریتی که بهش می خوره سوئیس باشه که بهشت زمینه ! دلم می خواد این دنیا هم بره بهشت...

[ ۱۳٩٠/۳/٥ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

خسته م از این همه انرژیم که داره بیخود هرز میره.... خسته م از اینکه همه ی کارا رو باید خودم به تنهایی انجام بدم... خسته م از اینکه همه بی خیالنو فقط از سرکار اومدن سرکار گذاشتن بقیه و از زیر کار در رفتنو خوب بلدن! ناراحت

اه ! گند بزنه به این اینترنت پرسرعت که همه فقط بلدن بشینن پاش و هیچکاری نکنن و هروقتم که کار بهشون میفته یا غر بزنن یا موکولش کنن به فردا!عصبانی 

[ ۱۳٩٠/۳/٢ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

فک کنم با این رتبه ای که اُوردم مریخم قبول نشم! ناراحت

[ ۱۳٩٠/۳/۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

اه !!! من چقدر اصلاً از سیاست خوشم نمیاد !!!  اه ! ناراحت

از پاچه خواری  و دورویی و زیرابی رفتن و زیراب زدن و جبهه گیری و بی تفاوتی یا بی انگیزگی و بی خردی در مدیریت و همه اینا که بخاطر همون سیاستس، اه ، بدم میاد!! ناراحت

از وقتی جناب "الف" اومد ، همه عوض شدن ! از " ب " گرفته تا " ی‌ " ! فقط این وسط چندنفر همونجور موندن... کسایی مثه " ز " که یه وقتایی "ذ" اند ، یه وقتایی "ظ"، یه وقتایی "ض" اند ، یه وقتایی ام همون "ز" !!!! همیشه /z/ اند اما خیلی قشنگ بسته به اینکه کجا به نفعشونه که چه /z/ ای باشن، تغییر میکنن و جالب اینکه هیچکی ام نمی فهمه که اونا الان خودشون نیستنو به  بهترین رنگی که میتونن ، درومدن !!

و البته یه سری های دیگه ام همونجور موندن... کسانی مثه "و" تو کلمه ی خواهر ، که همیشه خنثان! 

[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

دلم بدجوری هوای کوه از نوع وسط هفته کرده! ناراحت

دلم میخواد برم ساعت ها تو سکوت کوه بشینمو واسه تمارینی که باید برای خودم بذارم برنامه ریزی کنم ... تمرین تمرین تمرین.... تنبیه تنبیه تنبیه ... شایدم از دستم در رفت و یه دونه ام تشویق !!!

  دلم یه همراه خوب می خواد... یه همراه ، زنده تر از همراه اول ... دوستی که حضورش باعث بشه سرمشقامو خوش خط تر بنویسم!  کسی که نخواد هی دستمو خط بندازه و یا شاید حتی بخواد خط خطی کنه !!!! 

افسوساما فک کنم باید بدم همچین همراهیو واسم بسازن! خیال باطلناراحت

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

من نمیدونم اینایی که ناهارشونو می گیرن می برن تو نمازخونه، میخوان قضای ناهارشونو بخونن یا غذای نمازشونو بخورن؟؟ شما میدونین؟

[ ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

یه حرف از مهران مدیری  رو خیلی قبول دارم : باید ببینی چی به چی می ارزه ... یه چیزی هم که باز قبول دارم اینه که  یه سری وی‍‍‍ژگی های خوب می تونه در وجود آدما باشه که قادره همه ی ویژگی های بد رو پوشش بده و برعکسشم همینطور.... یه سری ویژگی های بد هست که میتونه همه ی خوبی های یه نفر رو تحت الشعاع خودش قرار بده ...

حالا یه چیزی که این وسط هست و من همچینی قبولش ندارم، چیزیه که یه عمر تو مغز ما فرو کردن ! اینکه میگن تو خودتو نمیتونی بشناسی چه برسه به بقیه !  و این به خورد ما رفته و جایی که آدم مجبوره یکی دیگه رو بشناسه تا بدونه باید اونو انتخاب بکنه یا نکنه، اولین چیزی که خودش به خودش و دیگران بهش می گن اینه که تو که نمیتونی کسیو بشناسی...ناراحت

حالا چی کار کنیم؟!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

چقدر بده یه آدمی که واست ارزشمنده و تو اونو واسه خودت یه موهبت می دونی یهو فرو بریزه... اه ! خیلی بده ... خیلی بده...

و چقدر بدتره که تو  واسه اون آدم فرو بریزی... اه ! بده .... خیلی بده ... خیلی بد...

و بدتر از این دو اینه که تو خودت آگاهانه باعث این فرو ریختن ها باشی...کلافه

[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

"تلخی  ِ شیرین  و شیرینی  ِ تلخ" ای که جدیداً چشیدم ، بدحالمو گرفته ! ناراحت

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

متأسفم!

متأسفم! از این که تو ماهی به دنیا اومدم که آدماش کینه ای اند.

 

متأسفم !

از اینکه فکر نکردم و یا شاید نخواستم که فکر کنم که عادت با ارزش گذاری کاملأ متفاوته!

 

متأسفم!

که خواستم به زور خودمو سنجاق کنم به موجودی تک بعدی که هیچ نوع سنجاقی را تاب نداشت! ( منظورم از سنجاق چسبوندن نیستاااااا ، منظورم همراهیه ؛ "صرفاً همراهی" )

متأسفم!

که این بار بخشیدنم  یه شکل غیر همیشگی داره ، شکل آرامش همیشه رو نداره دیگه ... بخشیدن دیگری در حالی که  همون دیگری نبخشیدتت، کار همچین  سختی ام نیست... می بخشی ... اما ته دلت می سوزه که چرا اینقدر حقیری که حتی لیاقت بخشیده شدن رو هم نداری ... می بخشم ولی ناراحتم ( بر وزن قهرم ولی حرف میزنم  ِمرحوم شکیبایی ِ خانه سبز!!! )

می بخشم در حالی که ناراحتم که چرابخشیده نشدم...

 

متأسفم برات ای دل ساده !

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

چرا اصلا باید سگ هار وجود داشته باشه   که بخواد پاچه ی آدمو بگیره؟ناراحت

[ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

خیل امواج مثبت ، هیجان تجربه ای جدید ، خوشحالی از دعوت شدن و لرزیدن از پذیرفتن دعوت ، ستون های سفید و طلایی و به گریه افتادن زمان سیاهی دیدن چشمان ، هیچکدوم نتونست منو خدایی کنه !ناراحت

عوضش تا دلت بخواد بن داوود و مکس و مول و القمه و باوارث بلازا و راشد و محمود سعید و حرم بلازا و تاپ تن و رامزی کرد !!!!!!!!!!!!! نیشخند  

[ ۱۳٩٠/٢/۱٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

یه وقتایی کمبودهای زندگیمون عجب لطفیه  که خدا در حقمون کرده و خودمون خبر نداریم !!!

سالهای متوالی طعم مسافرتو نچشیدن خیلی بهتره تا با همسفرای  ناپا * همراه بودن !!! ناراحت

 

*ناپا  یعنی کسی که پایه نباشه واسه چیزایی که تو می خوای !!!نیشخند

[ ۱۳٩٠/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

من پس فردا می رم و سروناز پس اون یکی فردا میاد ...

عجب شانسی دارماااااااااااااااااااا !!!

آخه آدم چقدر می تونه در برابر چشم و هم چشمی مقاومت کنه آخه؟! ناراحت

[ ۱۳٩٠/۱/٢٤ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

انگیزه ها به سختی به وجود میآن ، و انگیزه کُشی ها به راحتی !

خلاقیت ها پر رنگ میشن ، و تو ذوق زدن ها پر رنگ تر !

ایده ها یکی یکی به وجود میآن ، و یکی یکی هم ریجکت می شن !

این است رسم زندگی ما !ناراحت

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

فقط یه هفته مونده !

... این پرواز مرا به کجا خواهد برد؟

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

عید آمدو ما چنان خانه دل خود تکاندیم که همه از جمله خودمان انگشت به دهان مانده ایم!!!!!

... روزها از آن گردگیری کذایی می گذرد و من همچنان بهت زده از خویشم !

کوزت شدن های شب عید تا حالا حس تعلق اشیایی را در من از بین می برد : دور ریختن چیزهایی که دیگه  unusable شده بودند...

اما دور ریختنِ امسالم یه تغییر نه چندان کوچولو داشت...

هنوزم میشه گفت اصولاً تغییر از هر نوعش خوبه ؟ 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

خودمونیم ،آدمیزادم عجب موجودیه هاااااااا !!

مثه زندگی میمونه ! در عین پیچیدگی ساده س و در عین سادگی پیچیده ! 

ادعای داشتن چیزایی رو داره که در اصل وجود ندارن و ادعای نداشتن چیزایی رو میکنه که همچین دم دست اند که  به راحتی قابل رِؤیتند   !

... و شاید او هرگز این را نفهمد ! و یا بفهمد اما انقدر دیر که ای کاش هیچگاه نفهمد!

آن کس که بداند که بداند و آن کس که بداند که نداند .... هردوتاشون با اسب و خر لنگ خودشون مشکل دارن ! ... هر کدوم به نوعی ...  !

[ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

وقتی بهم گفت می خواد بره مرخصی جا خوردم ! شوکه شدم! تعجب

جوابی که در پاسخ چرای من داد، بیشتر تکونم داد :  شاید خودت فهمیدی.... شایدم خودم بهت گفتم...

یعنی کدوم یکی از دلایلی که تو ذهنم وول می خوره دلیل اصیلیشه؟ متفکرنگران

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]

وقتی پاندورا بهم گفت مهدیه توحسودی ، یکه خوردم! تعجب

گفتم اتفاقاً دوست جونم من همیشه میگم من تو بیمارستان عوض شدم من آبانی نسیتم چون حسود نیستم!!!چرا اینومیگی؟

اون هرگز حرفی نزد و من تازه تازه دارم بعد از چند ماه از خماری درمیام!!

آیا واقعاً.... حسادت... ؟ متفکر

آخه من اینجا بودم با یه سال سابقه، ولی اونو اوردن کردنش معاون

آخه من اینجا بودمو اونو همیشه میبردن جلسه و بازدید

 آخه من اینجا بودمو وقتی رییس خواست به جای خودش کسیو بفرسته اردو  (که البته هیچ لزومیم نداشت) اونو فرستاد

آخه وقتیم  که به رییس گفتم من حتماً این جمعه میام کوه چون اون نمیومد اردو رو کنسل کرد!

آخه وقتی رییس خواست که از اداره بره، به اون پیشنهاد مدیریت دادن

حالا اصلاً این وسط  خواستگارا رو هم در نظر نگیریم !

 واقعاً ازکجا میشه فهمید وقتی بهش می گم زهرا توهم میزنی من کجا بهت حسودی میکنم ، حقیقت چیه ؟!ا ینکه بهش گفتم حسود شدم یا اینکه فک میکنم نشدم؟! کدومشه واقعاً!!؟؟

ریشه ی کت و کلفت این درخت حسادتو چطوری میشه قطع کرد؟! متفکرناراحت

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ میم.ح ]

سکانس یک - داخلی

یکشنبه ساعت ٣٠/۴ عصر

 

پلان یک

 درو باز کرد رفت تو .

زل زد تو صورتش و گفت : دعوا کردی  کتکت زدن ؟؟

 

پلان دو

در رو کوبید و گریان رفت پایین.

 

پلان سه - ساعت ٢٠/٧  عصر

همچنان تلاش می کنه که بخوابه ! ... یاد روزایی افتاد که بخاطر حال و احوال درب و داغونش تا میرفت تو جا واسه چند ساعت راحت بی هوش میشد... خوشال شد که دیگه راحت خوابش نمیبره ! این یعنی دیگه دمق نیست!

 

پلان چهار

ساعت ده و نیم شب.

 

اومد بالا .

زیر زیرکی نگاش کرد و گفت چیزی شده ؟؟

گفت نه و رفت توی بخاری دراز کشید.

 

سکانس دو - خارجی - سوار اتوبوس

دوشنبه  ۴٠/۶ صبح

 

پلان یک

هندزفری تو گوشش   شازده کوچولو گوش می ده و حسابی اندر تفکراته !!

 

پلان دو - خارجی ٢٠/٧ صبح

هندز فری تو گوشش  داره مارک انتونی می خونه!

کیفت کوکه امروز دختر جون !! خبریه ؟ چشمک  

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ میم.ح ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
 
پيوندهای روزانه

قالب وبلاگ تبلیغات